نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

دومین سفر شمال درسال94

سلامی زیبا به زیباترین دختر دنیا؛ مامانی می خوام از سفری برات بنویسم که بابایی یهویی ترتیبش داد،سفری یهویی اما خیلی عالی... همسفرامون یا بهتره بگم خوش سفرامون:عمو وحید و خاله میترا و کیان کوچولو بودن مقصدمونم شهر (فومن)بود. سفر را دوست دارم... اما آنگاه که هم قدم با تو و بابایی باشم به سوی جنگلهای مه گرفته... کنار دریای آرامش با شما بودن،نم نم باران و حریق آتشی که ما ساخته ایم از هیزم های خشک،بوی خاک... و صدای دوست داشتنی تو که با لحن شیرین کودکانه ات برایمان می خوانی باز "یه توپ دالم قلقلیه..." مامان به قربون قشنگیات که زیبایی ماسوله را چند برابر کرده... ...
31 ارديبهشت 1394

یه روزپرازشادی تودنیای بازی

دختر قشنگم نیکا جونی مامان؛ بابایی مهربونت تا یه روز تعطیل از راه میرسه به هر بهونه ای چه تو خونه چه بیرون از خونه برنامه ریزی میکنه اون روز شما شاد باشی و بهت خوش بگذره،هر چند که شما انقدر عاشق بابایی مهربونت هستی که روزای عادی هم با شنیدن صداش از پشت تلفن و دیدن روی ماهش وقتی که از سر کار میادچنان خنده رو لبای قشنگت میشینه و بانشاط میدوی طرفش و محکم بغلش میکنی و خیلی مودبانه و ملوسانه سلام میکنی و به نظر من یکی از قشنگ ترین صحنه های زندگیمون بوجود میاری و زندگی من و بابایی با وجود تو پر از این صحنه های زیبا و به یاد ماندنیست.آخ مامانی انقدر حرفای خوب زدم که داشت یادم میرفت بقیه مطلبم بنویسم روز جمعه من و تو و بابایی به همرا...
20 ارديبهشت 1394

حضور باشکوه دخترم در مراسم دعای کمیل

سلام مهربونم؛ می خوام برات از یه روز قشنگ پنج شنبه ی با تو بودن بگم،البته همه روزهای خدا زیباست و حضور دوست داشتنی تو این روزهارو زیباتر می کنه، این پنج شنبرو خیلی دوست داشتم آخه شما از صبحش طبق هر روز شیرین کاری می کردی مخصوصا اینکه بابایی هم پیشت بود آخه بابایی اکثرا روزهای پنج شنبه تعطیله،و یه دلیل بزرگ قشنگتر کردن این روز این بود که سه تایی(من وتو بابایی)ساعت 9/5شب با لطف خدای مهربون و به پیشنهاد بابا جون قسمت شد بریم دعای کمیل،نیکای عزیزم خیلی وقت بودکه دلم دعای کمیل می خواست.فرشته کوچولوی مامان قبلنا هم کم و بیش دعای کمیل می خوندم اما اون شب وقتی بین فرازهای زیبای دعای کمیل چهره زیبای تورو میدیدم انگار... دورت بگردم ک انقدر...
19 ارديبهشت 1394

22 ماهگیت مبارک نازنینم

سلام فرشته کوچولوی مامان؛ مامانی می خوام اول خدارو هزاران مرتبه شکر کنم به خاطر وجود پاکت. خدایا شکر که نیکای من 22 ماهه شده،خدایا شکر که به من و همسرم نفس دادی که هم نفس نیکای عزیزمون باشیم،خدایا شکر که به نیکای من توانایی شیر خوردن،غذا خوردن،راه رفتن،زبان باز کردن،بازی کردن و خیلی از کارهای دیگرو دادی و خواهی داد... خدا جونم تورو شکر میکنم چون نعمت بزرگی مثل نیکارو که عاجزانه ازت طلب میکردم به شکل خیلی ویژه به من بخشیدی و من که بنده حقیری بیش نیستم اگه به اندازه ثانیه ثانیه نفسهای دخترم شکرت به جا بیارم بازم کمه ...ممنونتم نیکا جونی مامان، امروز که 22ماهه شدی از صبح که بلند شدی تورو تو آغوشم گرفتم و بوست کردم و بهت تبریگ گفتم...
17 ارديبهشت 1394

بابا جونم لوزت مبالک

بابایی لوزت مبالک دوست دالم دختر مهربون مامان ،این جمله ی بالارو دیروز با لحن شیرین بچگونت انقدر قشنگ بارها و بارها به بابایی می گفتی و بوسش می کردی .منم لبخند روی صورت باباییرو میدیدم که کلی ذوق می کرد و از شدت ذوق فراوونی که تو بوجود اورده بودی تورو بغلش می گرفت و می چلوندت. من چهره ی باباییرو میدیدم که اصلا نمی دونست چیکار کنه که دختر کوچولویی که سال قبل با نگاه معصومانه و خنده هاش روز پدر بهش تبریک گفته بود ،حالا همون دختر یکسال بزرگ تر شده و به لظف خدای بزرگ میتونه حرف بزنه،میتونه با لبای کوچولوش باباش بوس کنه و با صدای نازک و لحن خاص خودش که بابایی کشته لحنشه بگه ،لوزت مبالک. دختر عزیزم به نظر من تو خوشبخت ترین دختر دنیا هستی...
13 ارديبهشت 1394

پست معذرت خواهی از گل دخترم

سلام مهربونم،سلام هم زبونم ،سلام شیرین زبونم،سلام زندگی مامان؛ اگه بدونی چقدر دوست دارم ... نیکا جونی مامان، دورت بگردم مامانی، ببخش چند وقته با تنبلیم عکسات برات نزاشتم ولی بهت قول میدم همه این عکسا و حرفایی که از روز به روز بزرگ شدنت تا به الان گذشته برات بزارم و بنویسم آخه عشق مامان وجود نازت به وجود من بسته است مگه میشه کارای قشنگت یادم بره غصه نخوریا همرو برات می نویسم تا به لطف خدا جون بزرگ شدی، همه ی شیرین کاریهات ببینی و کیف کنی .آخه تو عسل که بودی هیچ ،روز به روز داری عسل ترهم میشی.خوب فکنم دیگه مامانی و بخشیده باشی،می خواستم پست بعدی مرور خاطراتت بزارم ولی چون دیروز روز پدر بود از اونجایی که عشق تو به بابایی به نظر من یه ع...
13 ارديبهشت 1394

بابایی جونم تولدت مبارک

سلام عزیز دل مامان؛ عروسک نازم بزار مامانی اول ازت یه معذرت خواهی جانانه کنه به خاطر اینکه این د فعه دیر به وبلاگت سر زدم و تنبلی کردم وکلی عکسا و حرفای جامونده از بزرگ شدنت نزاشتم اما تو پستای بعدی حتما جبران می کنم گلکم خوب ببشخید دیدهههههههههههههههههههههه مامانی امسال بدون اطلاع بابایی برای سورپرایز کردنش من و شما ،باباحاجی و مامان جون و عمومحمود و عمه جون و محدثه جون و شب تولد بابایی دعوتشون کردیم خونمون تا دور هم باشیم و باباییرو خوشحال کنیم. چون چند سال بود تولد بابایی تو محرم و یا شهادت بود با خودم گفتم خوب امسال دیگه این جوری نیست دقیقا بعداظهر همون روز که همه کارام کرده بودم فهمیدم که شهادت امام حسن عسکریه و خیلی حالم گر...
16 دی 1393

شروع ماه عزاداری از پیراهن مشکی گرفته تا عاشورای حسینی

حسین جان ؛   خدا غم تورو ازم نگیره                         محرم تورو ازم نگیره     خدایا شکر،خدایا شکر،خدایا شکر،خدایا شکر،خدایا شکر...     خداروشکر محرمت دیدم دوباره آقاجون      نمردم و دیدم که چشمهام    بارون می باره آقا جون    خدایا؛ ممنون اجازه دادی نفس در سینه من و همسر و فرزندم باقی بماند که امسال هم   دوباره بتونیم یا حسین بگیم، برا اربابمون مشکی بپوشیم و سینه...
15 آبان 1393

هفته شادی که گذشت...

سلام قند عسل مامانی؛ هفته ای که گذشت یکی از هفته هایی بود که خیلی خوب بود و دوسش داشتم. البته؛همه هفته های با تو بودن خوبه ،ولی من با این هفته خیلی حال کردم و گفتم عکسات بزارم که شما هم بعدا با دیدن عکسات و کارهای شیرینت کلی حال کنی.اولین چیزی که خوشی این هفتمون بیشتر کرد وجود دلگرم و دوست داشتنی بابایی در کنارمون بود آخه روز سه شنبه عید غدیر بود و بابایی تعطیل بود، جونمی جووووووووووووووووووووووووووون. مامانی منم این روزو غنیمت دونستم و به عشق تو و بابایی یه آبگوشت مشت درست کردم، یه آبگوشت سه نفره ی خوشمزهههههههههههههههههههههه راستیتش مامانی این دومین باری بود که تو کل زندگیم آبگوشت درست کردم و اولین باریم بود که سه نفری خونمون ...
25 مهر 1393